حمله ۹ اسفند آمریکا به دبستان شجره طیبه میناب، دهها روایت از عشق، ایثار و شجاعت ایرانیان حاضر در صحنه بر جای گذاشت؛ روایتهایی که همچون شاهنامهای معاصر، روحی تازه در کالبد جامعه ایرانی دمید.
در میان این روایتها، داستان آموزگاری جوان از شهرستان بشاگرد بیش از دیگران جلب توجه میکند؛ دختری سختکوش و پرتلاش، فرزند پدری دستفروش که از سالهای نوجوانی، همواره یاریگر خانواده خود بود.
وی بهعنوان معلم تربیتبدنی، تنها به آموزش در چارچوب مدرسه بسنده نمیکرد و پیگیر وضعیت دانشآموزانش حتی خارج از مدرسه نیز بود؛ معلمی دلسوز که رابطهای فراتر از کلاس درس با شاگردانش داشت.
در روز حادثه، زمانی که جانها در خطر بود، او نهتنها مدرسه را ترک نکرد، بلکه ماند تا دانشآموزان را از مهلکه نجات دهد؛ تلاشی که در نهایت به بهای جانش تمام شد و این معلم فداکار، به شکلی دلخراش به شهادت رسید.
الهام شهدادی، خواهر این معلم، گفت: خواهرم دختری پرانرژی، پرتلاش و سرشار از استعداد بود. مدرک تخصصی هندبال داشت و موفق به دریافت مدرک مربیگری درجه سه شده بود.
اما تواناییهای او تنها به ورزش محدود نمیشد؛ در خیاطی مهارت داشت و شمعسازی، رزین کاری و کار با سنگ را هم انجام میداد. واقعاً میتوان گفت از هر انگشتش هنری میبارید. همیشه در حال یاد گرفتن و یاد دادن بود.
وی ادامه داد: خواهرم دانشآموزانش را مثل فرزندان خودش دوست داشت. معلمی برای او فقط یک شغل نبود، بلکه یک رسالت بود. رابطهای بسیار نزدیک، صمیمی و عاطفی با دانشآموزانش داشت و آنها هم به شدت به او وابسته بودند.
وی با اشاره به باورهای قلبی خواهرش افزود: خواهرم علاقه و ارادت زیادی به مقام معظم رهبری داشت و همواره از ایشان به نیکی یاد میکرد. در نهایت هم توفیق یافت که همزمان با ایشان به درجه رفیع شهادت نائل شود.
او با اشاره به روز حادثه گفت: آن روز خواهرم در حیاط مدرسه بود. ناگهان با اصابت موشک به مدرسه، شرایط به شدت بحرانی شد. در آن لحظه که بسیاری از افراد ممکن بود برای نجات جان خود فرار کنند، خواهرم بدون لحظهای تردید به داخل ساختمان مدرسه رفت تا بچهها را نجات دهد.
وی افزود: او موفق شد تعدادی از دانشآموزان را از مدرسه خارج و به فضای امن منتقل کند. اما وقتی برای کمک به دیگران بازگشت، در حالی که یکی از دانشآموزان را در آغوش گرفته بود تا او را از خطر دور کند، پایش به نردهها گیر کرد و به زمین افتاد.
وی با ادامه داد: در همان لحظه، انفجار دوم رخ داد. شدت انفجار به حدی بود که یکی از ستونهای ساختمان مدرسه فرو ریخت و روی بخشی از بدن خواهرم آوار شد. او زیر ستون گرفتار شد و امکان حرکت نداشت. در همان حال، آتشسوزی هم شروع شد و خواهرم در حالی که زیر آوار گیر کرده بود، در میان شعلهها میسوخت.
وی ادامه داد: شدت حادثه به اندازهای بود که نیمی از بدن خواهرم که زیر ستون قرار گرفته بود، سالم مانده بود، اما نیم دیگر بدنش کاملاً در آتش سوخته بود. شاهدان میگفتند چندین ترکش نیز به بدنش اصابت کرده بود و جراحات بسیار شدیدی داشت.
وی با تأکید بر شجاعت خواهرش گفت: با وجود همه این اتفاقات، کودکی که در آغوش خواهرم بود، نجات پیدا کرد. این برای ما تسلی بزرگی است؛ اینکه او تا آخرین لحظه به فکر نجات دیگران بود.
خواهر این شهیده درباره ویژگیهای اخلاقی او نیز گفت: او بسیار مسئولیتپذیر بود. هیچوقت منتظر نمیماند تا کسی به او کاری را بگوید. همیشه خودش پیشقدم میشد. حتی گاهی از جیب خودش برای مدرسه و دانشآموزان هزینه میکرد. اگر میدید وسیلهای لازم است یا دانشآموزی مشکلی دارد، بدون اینکه کسی متوجه شود، کمک میکرد.
وی ادامه داد: یک روز قبل از شهادتش، از صبح تا شب در مدرسه بود و حیاط را برای کلاسهای ورزش خطکشی میکرد. با دقت و حوصله این کار را انجام داد، چون برایش مهم بود که دانشآموزان در محیطی مناسب و استاندارد ورزش کنند. او همیشه در حال کار بود و هیچوقت از تلاش خسته نمیشد.
وی سپس به روزهای پس از حادثه اشاره کرد و گفت: بعد از وقوع حادثه، ما هیچ خبری از خواهرم نداشتیم. به بیمارستانها مراجعه کردیم و دنبال او گشتیم، اما اثری از او نبود. شرایط بسیار سخت و آشفته بود.
وی با بیان خاطراتی تلخ از جستوجوی پیکر خواهرش گفت: برای پیدا کردنش به سردخانهها هم سر زدیم. در آنجا صحنههایی دیدم که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. کیسههای زیادی از پیکر شهدا وجود داشت و ما مجبور بودیم یکییکی آنها را باز کنیم تا شاید نشانی از خواهرم پیدا کنیم.
وی افزود: من لباسها و کفشهای خواهرم را به خوبی میشناختم. شاید در یک روز، نزدیک به صد کیسه را باز کردم. بسیاری از پیکرها قابل شناسایی نبودند. برخی کاملاً سوخته بودند، برخی تکهتکه شده بودند و بعضی فقط استخوان باقی مانده بود. صحنهها واقعاً دلخراش و غیرقابل توصیف بودند.
وی ادامه داد: پس از یک روز و نیم جستوجو، بالاخره پیکر خواهرم را در سردخانه تیاب پیدا کردیم. شناسایی او برای من بسیار سخت بود، اما بالاخره موفق شدم.
وی با بغضی سنگین گفت: مادرم هرگز پیکر خواهرم را ندید. فقط من توانستم او را ببینم. بدنش کاملاً تکهتکه شده بود. نیمی از بدن کاملا سوخته و نیم دیگر که که زیر ستون گیر کرده بود، از شعله های آتش در امان مانده بود. همچنین بدن پر از آثار ترکش بود. دیدن آن صحنه برایم بسیار سخت بود، اما وظیفه داشتم او را شناسایی کنم.
در پایان، وی از خواهرش به عنوان انسانی فداکار، مهربان و پرتلاش یاد کرد و گفت: خواهرم همیشه در حال خدمت به دیگران بود. زندگیاش را وقف آموزش و پرورش بچهها کرده بود و در نهایت هم در همین مسیر جانش را از دست داد. او تا آخرین لحظه به فکر نجات دیگران بود و این بزرگترین افتخار برای ماست.


















