تاریخ انتشار : ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱:۲۲

ماجرای تکان‌دهنده اولین عکس منتشر شده از مدرسه شجره طیبه میناب / پدری که پیکر دخترش را دید اما تا شب سکوت کرد

ماجرای تکان‌دهنده اولین عکس منتشر شده از مدرسه شجره طیبه میناب / پدری که پیکر دخترش را دید اما تا شب سکوت کرد
داستان حماسی پدری که در میان آوار انفجار مدرسه، پیکر بی‌جان دخترش «زهرا» را پیدا کرد، اما برای کمک به سایر خانواده‌ها، ساعت‌ها سکوت کرد. روایتی از ایثار، ایمان و پدری که می‌گفت: «همه این بچه‌ها زهرای من هستند.»

حادثه تلخ مدرسه «شجره طیبه» میناب، روایت‌های دردناکی از ایثار و صبوری را نیز در دل خود جای داده است؛ روایت‌هایی که یکی از آن‌ها به پدر دانش‌آموز شهید «زهرا بهروزی» بازمی‌گردد.

در ساعات نخست پس از حادثه، نخستین عکسی که در رسانه‌ها منتشر شد، متعلق به دخترکی بود که پرده کلاس دور بدنش پیچیده و صورت و لباس‌هایش غرق خون شده بود؛ دختری که موج انفجار او به بیرون پرتاب کرده بود. آن دختر، زهرا بهروزی بود.

پدر زهرا اما در همان ساعات ابتدایی، حقیقتی تلخ را در دل خود نگه داشت. او هم آن تصویر را دیده بود و هم پیکر دخترش را در میان آوار پیدا کرده بود، اما چیزی به کسی نگفت. در حالی که امدادگران و خانواده‌ها برای یافتن کودکان زیر آوار تلاش می‌کردند، او نیز در کنار آن‌ها ماند و به بیرون کشیدن پیکرها کمک کرد.

آنچه از زیر آوار بیرون آورده می‌شد، تنها پیکرهای بی‌جان نبود؛ گاه پاره‌هایی از تن کودکان بود که صحنه‌هایی جان‌سوز رقم می‌زد. برخی از خانواده‌ها از شدت فشار روحی از حال می‌رفتند و عده‌ای نیز به دلیل گرمای شدید و هوای شرجی، روزه خود را با آب افطار کردند.

اما پدر زهرا تا ساعت هفت شب حتی افطار هم نکرده بود و همچنان در عملیات جست‌وجو کنار دیگران مانده بود.

با فرا رسیدن اذان مغرب، تقریبا تمام پیکرها از زیر آوار بیرون کشیده شده و عملیات جست‌وجو رو به پایان بود. در همین زمان، خانواده که از پیدا نشدن زهرا بی‌تاب شده بودند، از او سراغ دخترش را می‌گرفتند.

بخوانید :  رئیس آب و فاضلاب میناب تغییر کرد / آیا مشکل آب میناب با «جابه‌جایی صندلیِ مدیریت» حل می‌شود؟

آن‌جا بود که به آرامی گفت: «من زهرا رو پیدا کردم.»

اطرافیان با تعجب از او پرسیدند اگر پیکر دخترش را یافته، چرا تا آن لحظه چیزی نگفته و همچنان در محل حادثه مانده است.

پاسخ پدر کوتاه اما سنگین بود: «چه فرقی می‌کنه؟ این‌ها هم زهرای من هستند.»

سرانجام با اصرار اطرافیان، او را از مدرسه خارج کردند.

آن شب، اهالی محله در روستای پدری خانواده برای عرض تسلیت گرد هم آمده بودند. پدر زهرا با لباس بسیجی وارد جمع شد، زیارت عاشورا و دعای فتح خواند و مانند همیشه برای اهالی محله مداحی کرد. او سپس برای سلامتی رهبر انقلاب دعا خواند و تا صبح، همراه با اعضای خانواده‌اش به دعا مشغول بود.

سحرگاه که فرا رسید، غم خانواده دوچندان شد؛ چرا که به یاد آوردند زهرا روز قبل را بدون سحری روزه گرفته بود و حالا سفره سحر، یک فرشته کم داشت. با این حال، زمزمه‌ی جاری بر لبان این خانواده صبور، همان بیت معروفی بود که نشان از تسلیم محض در برابر تقدیر الهی داشت:«سرِ خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی…»

لینک کوتاه : https://sedayeminab.ir/?p=24487
  • کد خبر : 24487
  • نویسنده : صدای میناب
  • منبع خبر : صدای میناب
  • 16072 بازدید
  • بدون دیدگاه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.