روایت بهرام گلآذین، پدر شهید «آرش گلآذین»، روایتی جانسوز از روزی است که با یک خداحافظی ساده آغاز شد و به شبی رسید که او در سردخانه، در جستوجوی نشانهای از فرزندش، میان پیکرهای بیجان میگشت.
بهرام گلآذین، با بازخوانی لحظات تلخ پس از حمله به مدرسه «شجره طیبه» میناب، گفت: صبح شنبه حدود ساعت شش و نیم، خودم آرش را به مدرسه رساندم. چهار روز بود که سرویس مدرسه گفته بود ماشین خراب است و نمیتواند بیاید و من شخصاً او را میبردم. وقتی از ماشین پیاده شد، دستش را برایم تکان داد و من هم گفتم: «بابا جلویت را نگاه کن که زمین نخوری.» آن خداحافظی، آخرین دیدار ما بود.
او ادامه داد: حدود ساعت ۱۰:۳۰ یا ۱۱ خبر رسید که حملهای رخ داده است. با همسرم تماس گرفتم. شهر به شدت شلوغ شده بود و ترافیک سنگینی شکل گرفته بود. همسرم گفت پیاده به سمت مدرسه میرود. در همان مسیر صدای انفجار دوم را هم شنیده بود. وقتی مردم فریاد میزدند مدرسه را زدهاند، بدنم لرزید؛ چون میدانستم هر دو فرزندم آنجا هستند.
بیمارستانی شبیه روز عاشورا
پدر شهید آرش گلآذین با توصیف وضعیت بیمارستان پس از حادثه گفت: وقتی به بیمارستان رسیدم، صحنهای دیدم که هیچوقت فراموش نمیکنم؛ انگار قیامت شده بود مثل روز عاشورا بود. همه دنبال بچههایشان میگشتند. جلوی اورژانس خانمی لیستی در دست داشت. اسمها را نگاه کردم، اما نه نام دخترم بود و نه نام پسرم. به من گفتند اگر اسمشان در لیست نیست، شاید در سردخانه باشند. همان لحظه دنیا برایم تیره و تار شد.
او افزود: بعد از آن دوباره به محل حادثه رفتم. آوار زیاد بود و پدر و مادرها فقط اسم بچههایشان را صدا میزدند. بعضیها میگفتند شاید هنوز چند نفر زیرزمین یا نمازخانه مانده باشند و همین حرفها باعث میشد امیدمان را از دست ندهیم.
شناسایی آرش از روی یک نشانه مادرزادی
گلآذین با بغض از لحظه شناسایی پیکر فرزندش گفت: تا فردای حادثه در انتظار بودیم. بعد اعلام کردند پیکرهایی که پیدا شدهاند به سردخانه منتقل شدهاند. ابتدا به بیمارستان حضرت ابوالفضل میناب رفتیم. تصاویری از شهدا روی مانیتور نشان میدادند، اما بیشتر پیکرها قابل شناسایی نبود و من نتوانستم آرش را پیدا کنم. بعد به ما گفتند پیکرها را به سردخانه بندر تیاب منتقل کردهاند.
او ادامه داد: حدود ساعت سه و نیم به سردخانه بندر تیاب رسیدیم. دو سالن بود. یکییکی همه پیکرها را نگاه کردم. وقتی به سالن دوم رسیدم، از کنار پسرم رد شدم؛ چون بدنش قابل شناسایی نبود. اما دوباره برگشتم. آرش یک نشانه داشت؛ در پای راستش دو انگشت آخر از وسط کمی به هم چسبیده بود. از بدو تولد همینطور بود.
پدر این شهید کودک با اشاره به خاطرهای از مادر آرش گفت: آرش همیشه میپرسید چرا پای من اینطور است؟ مادرش پشت پایش را میبوسید و میگفت: «این نشانهای است که خدا به تو داده؛ اگر یک روز گم شدی، با همین نشانه پیدایت میکنیم.»
او افزود: وقتی برگشتم، پای یکی از پیکرها را دیدم. یک لنگه جوراب تقریباً سالم هنوز در پایش بود. بدن قابل شناسایی نبود، اما همان نشانه پا را دیدم. از همان نشانه و همان جوراب فهمیدم که پسرم آرش است.
«تا داداشت را پیدا نکنم، خانه نمیآیم»
گلآذین گفت: در همان لحظات، دخترم آتنا با من تماس گرفت و گریهکنان گفت: «بابا، من خوبم، فقط داداشم را پیدا کن.» من هم به او گفتم: «تا داداشت را پیدا نکنم، خانه نمیآیم.»
او درباره بازگشت به خانه پس از شناسایی پیکر فرزندش افزود: وقتی به خانه رسیدم، همه منتظر خبر بودند؛ پدربزرگ، مادربزرگ، همسرم، دخترم و دیگر اعضای خانواده. فقط توانستم بگویم: «آرش را پیدا کردم…» بعد خودم یک گوشه افتادم و همه خانه در سوگ شکست.
آرش؛ کودکی با رویاهای بزرگ
پدر شهید آرش گلآذین، از ویژگیهای شخصیتی و آرزوهای فرزندش نیز گفت: آرش بچهای شاد، باهوش و پر از شوق زندگی بود. هر جا او بود، زندگی جریان داشت. خانه با حضورش زنده بود. بعد از رفتنش سکوت عجیبی در خانه ما افتاده؛ سکوتی که با هیچ چیز پر نمیشود.
او ادامه داد: آرش دو سال بود کلاس رباتیک میرفت و عاشق ساختن بود. همیشه به مادرش میگفت میخواهم رباتی بسازم که کارهای خانه را انجام دهد تا مامان کمتر زحمت بکشد. بعد هم میگفت میخواهم رباتی بسازم که مرا به فضا ببرد تا ببینم فضا چه شکلی است.
گلآذین افزود: آرش عاشق معروف شدن بود. هر جا اسم «آرش» را روی تابلویی میدید، میگفت: «بابا من چقدر معروفم!» و همیشه میگفت: «میخواهم همه دنیا من را بشناسند.» تقدیر الهی اینگونه رقم خورد که نام او در هفت سالگی ماندگار شود.
حسرتی که بر دل پدر ماند
پدر شهید «آرش گلآذین» در پایان با اشاره به حسرتی که بر دلش مانده، گفت: همیشه فکر میکردم روزی باید برای آرش دامادی بگیرم. هرگز تصور نمیکردم روزی برسد که خودم زیر تابوت پسرم را بگیرم. هنوز هم بعضی وقتها با خودم میگویم خدایا واقعاً این اتفاق افتاده؟ کاش از خواب بیدار شوم و ببینم همه اینها یک کابوس بوده است.
او افزود: آرش برادر کوچکی داشت که تنها ۴۰ روز توانست با او وقت بگذراند؛ او همان صبح روز حادثه، آخرین بوسه را بر دست برادر کوچکش زد و برای همیشه رفت.»
پدر شهید گلآذین در پایان با تأکید بر رضایت به تقدیر الهی، خاطرنشان میکند: «هرچند درد از دست دادن فرزند جانکاه است، اما ما راضی به رضای خدا هستیم و یاد خاطرات شیرین و لبخندهای آرش را زنده نگه میداریم.»















