جعفر قاسمی هنرمند و فعال رسانهای، لحظات پس از حمله به مدرسه شجره طیبه را چنین روایت کرد و با اشاره به لحظات اولیه حادثه گفت: ساعت بین ۱۰ تا ۱۱ صبح بود که صدای سه انفجار مهیب شنیده شد. با توجه به همسایگیام با مدرسه، خود را سریعاً به محل رساندم. صحنههایی غیرقابل باور در حیاط یک مدرسه
قاسمی با بیان اینکه ابتدا باور نمیکرده مدرسه هدف قرار گرفته باشد، افزود: ازدحام جمعیت فوقالعاده بود. تا دم در مدرسه هم فکر میکردم شاید بچهها از صدای انفجار ترسیدهاند، اما وقتی وارد شدم، صحنهای غیرقابل باور دیدم. جنایتی به وسعت تمام تاریخ؛ سرهای جدا شده، دستهای بریده و بدنهایی که ما فقط در روایتهای کربلا شنیده بودیم، اینجا در مدرسه شجره طیبه به عینیت دیده میشد.
جرات نداشتم حتی کلمهای بیان کنم
وی ادامه داد: به خدا قسم جرات نداشتم حتی کلمهای بیان کنم. زبانم بند آمده بود. هیچ تصویری نمیتواند این جنایت جنگی را نشان دهد. به دوستان گفتم چکار کنم؟ حتی جرأت بیرون آوردن موبایل و گرفتن عکس را نداشتم.
قاسمی گفت: در همان حال که منتظر رسیدن تیم بودیم، حاج محمود شهبازی رسید و میکروفن را دستم گرفت و گفت بسم الله. من نمیدانستم چه بگویم. اما انگار خدا کلمات را روی زبانم میگذاشت.
روایت دست بریده کودک مینابی
جعفر قاسمی عنوان کرد: حیاط مدرسه پر از قطعات بدن بچهها بود؛ ناگهان دست کوچکی نظرم را جلب کرد. رفقا میگویند تو آن دست را بلند کردی، اما من میگویم نه… آن دست من را بلند کرد. آن دست هنوز گرم بود. گرمای دست یک کودک شهید به من قدرت داد تا روایتگر مظلومیت بچههای شجره طیبه باشم.
وی ادامه داد: فضای مدرسه بهشدت عجیب و غیرقابلباور بود. ما همیشه جمله «ما رأیتُ الا جمیلاً» حضرت زینب (س) در واقعه عاشورا شنیده بودیم، اما من که خودم اهل هیئت هستم، تا آن روز هرگز عمق معنایشان را درک نکرده بودم.
او افزود: در آن روز حادثه، لحظهای که دست بریدهٔ یکی از دانشآموزان شهید را جلوی دوربین نشان دادم، دستی به من نیرو داد که انگار دیگر جعفر قاسمی نبودم. وقتی به درون خودم مراجعه میکنم، میبینم بهتنهایی توان روایت این جنایت را نداشتم، اما گرمای آن دست چنان قدرتی داشت که گویی خودِ دست داشت روایت میکرد.
قاسمی با اشاره به فعالیتهای تئاتریاش با دانشآموزان آن مدرسه ادامه داد: انگار یکی از همان بچههای تئاتر به من تشر میزد و میگفت: آقای قاسمی، شما که ادعای تئاتری بودن داری، بیا اینجا روایت کن. بگو از ما بنویسند، بگو از ما نقالی کنند، بگو مظلومیت مدرسهای را نقل کنند که سلاحش فقط کیف و دفتر و کتاب بود.
وی با بیان اینکه منزلاش در نزدیکی مدرسه شجره طیبه میناب قرار دارد، تصریح کرد: ساعتهای اولیه، حدود ده یا یازده صبح بود که با صدای سه انفجار خود را به خیابان رساندم. ابتدا فکر نمیکردم مدرسه هدف قرار گرفته باشد، اما وقتی به آنجا رسیدم، اوضاع بهکلی عجیب بود.
این هنرمند مینابی در ادامه به اصرار دوستانش برای ثبت این فاجعه اشاره کرد: محمود شهبازی، از مستندسازان استان، میکروفون را به من داد و گفت: جعفر، ما باید روایتگر این اتفاق باشیم؛ گفتم: الان چه بگویم؟ گفت: باید روایت شود؛ این جمله مرا تکان داد؛ مگر خودمان نگفتهایم تئاتر منبر است و فراتر از منبر؟ پس بنشین روی منبر بچهها و روزگار آنها را بخوان.
این جنایت به گوش جهان رسید
جعفر قاسمی با تأکید بر اینکه «آن دست هنوز گرم بود» خاطرنشان کرد: هزار بار خدا را شکر که کلمات را بر زبان من جاری ساخت. الحمدلله رب العالمین که آن روایت را دنیا دید و شنید و آزادگان جهان این جنایت را محکوم کردند.
وی در پایان با اشاره به شعاری که یکی از دوستان برایش نوشته بود، تأکید کرد: آزادگان دنیا در هر کجا که باشند، در برابر ظلم سکوت نمیکنند؛ چه روی پلههای کلیسایی در نیویورک، چه پشت ماشینی در کانادا. من نیز به عنوان عضوی از جامعهٔ هنری میناب و استان، این جنایت را با تمام قدرت محکوم میکنم. از خون این بچهها هرگز نمیگذریم و تا انتقام خونشان گرفته نشود، فریاد خواهیم زد.















این گزارش کاملا دروغ هستش چون من خودم پدر دو شهید هستم اول ساعت این اتفاق اون ساعت نیستش دوما آقای قاسمی ساعت ۲ به بعد بودش که اومد و از کارهایی که اونجا کرد ما هیچ کدام از خانواده شهدا راضی نیستیم . ثالثا ساعت ۱۱.۱۰ بودش که معلم با من تماس گرفت و ساعت ۱۱.۲۰ واقعه اتفاق افتاد
بنده هم یک دانش آموز راهنمایی هستم و داخل میناب شیخ آباد زندگی میکنم و اون موقع من شیفت عصر بودم داشتم لباس هامو اتو میکردم و مراقبت بودم که دیرم نشه ساعت این فاجعه دقیقاً ۱۱,۴۰ بود و اول دوتا صدا انفجار اومد اما بعد از نیم ساعت صدای انفجار سوم اومد